میان عاشق و معشوق کس در نگنجد ، بار ناز معشوقی معشوق ، عاشق تواند کشید و بار ناز عاشقی عاشق هم معشوق تواند کشید ، چنانکه معشوق ناگذران { نیاز} عاشق است و عاشق هم ناگذران معشوق است.خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بود معشوق را . بل که ناز و کرشمه معشوقانه عاشق را می رسد. زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود ، اما معشوق پیش از وجود عاشق ، مرید عاشق بود. چنانکه خرقانی گوید: « او را خواست که ما را خواست! »
شمع ازلی ، دل منت پروانه جان همه عالمی ، مرا جانانه
اگر چه به حقیقت میان عاشق و معشوق بیگانگی و دوگانگی نیست « بیگانگی نیست تو مایی ، ما تو» . سر جامه تویی و بن جامه ما ، بل که جامه عشق را تار « یحبهم » آمد و پود « یحبونه ». سر رشته این حدیث از اشارت « فاحببت ان اعرف » برخاست. ولیکن: سامان {توانایی} سخن گفتن با لبها نیست!!!.

|
یا رسول الله بس درماندهام |
|
باد در کف ، خاک بر سر ماندهام |
|
بی کسانرا کس تویی در هر نفس |
|
من ندارم در دو عالم جز تو کس |
|
یک نظر سوی من غمخواره کن |
|
چارهی کار من بیچاره کن |
****
|
ای شفاعت خواه مشتی تیره روز |
|
لطف کن شمع شفاعت برفروز |
|
تا چو پروانه میان جمع تو |
|
پرزنان آئیم پیش شمع تو |
|
هرک شمع تو ببیند آشکار |
|
جان به طبع دل دهد پروانهوار |
|
دیدهی جان را لقای تو بس است |
|
هر دو عالم را رضای تو بس است |
|
داروی درد دل من مهرتست |
|
نور جانم آفتاب چهرتست |
****
|
تا نشانی یافت جان من ز تو |
|
بینشانی شد نشان من ز تو |
|
حاجتم آنست ای عالی گهر |
|
کز سر فضلی کنی در من نظر |
|
زان نظر در بینشانی داریم |
|
بینشانی جاودانی داریم |
* مرصاد العباد نجم الدین رازی
* منطق الطیر عطار نیشابوری
* اثر هنری «صدای سخن عشق» محمد سجاد جوزادنی